سلام ، میخوام خیلی خلاصه بگم و برم سر اصل مطلب
من ۲۶ سالمه و حدودا ۴ سالی میشه که با شوهرم ازدواج کردم و حدودا هم ۷ ماهی میشه اومدیم سر خونه زندگیمون و ۳ سال و نیم هم نامزد موندیم، جفتمون تک فرزندیم و باهم دوست شدیم ازدواج کردیم یعنی کاملا همو دوس داشتیم ، دوران نامزدیمون کلی باهم قهر و دعوا داشتیم چون شوهرم بشدت ادم عصبیه وقتی میگم بشدت یعنی خیلییییی عصبی ، تا این که بلاخره عروسی گذفتیم و اومدیم سر خونه زندگیمون ، از لحاظ مالی هم کلا اوکی هستیم یعنی خونه و ماشین داره و از این بابت ها تو مزیقه نیستیم ، ولی تنها مشکل همینه که خیلی عصبیه و کلا نمیشه بهش چیزی گف در صورتی که خودش به من همچی میگه از قیافم ظاهرم ایراد میگیره و کلا هیچی باب میلش نیست نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی قیافه من و ظاهرم خیلی از همسرم سرتره حتی فامیل خودش خم بار ها اینو گفتن خیلیا هم بهم گفتن چرا باهاش عروسی کردی و فلان ، ولی من هیچموقع به این حرفا اهمیت ندادم چون دوسش داشتم و ذاتش مرد خوبیه ، میدونم که پول حروم نمیاره سر خونه زندگیش و کلا مرد کاری و متعهدی هستش ، ولی تنها مشکلم اینه عصبیه حتی بارها به خانوادم جلو روشون توهین کرده به پدرم که کارمند دولت هست بارها توهین کرده که شما ها هیچی نیستین یه کارمند پیزوری هستین، در صورتی که پدرم بهترین جهاز رو به من داده یه فرش ۶۰ رج داده همه وسایلای اشپزخونم مارک بوش هستش ، یعنی هیچموقع نزاشته من کم بیارم ، ولی با این اوصاف بازم من و خانوادمو تحقیر میکنه ، اونقدر تو دعوا ها و بگو مگو ها این حرفا رو زده که ما از فلان خانواده اصیل هستیم ولی شما یه کارمند دولتی هستین و هیچی نیستین دیگه احساس میکنم مهرش از دلم رفته
ما حتی رابطه جنسی درست درمون هم نداریم ، یعنی واقعیتش چون همسرم بشدت ادم استرسی و عصبیه مشکل نعوظ داره و شاید دوماه یبار رابطه داشته باشیم ، با این که مشکل داره من هیچوقت این مشکلشو مثل خوودش نکوبوندم رو سرش ، یکی دو بار گفتم قاطی کرد ، الان دیگه حس میکنم هیچی حسی ندارم بهش ۳ روزه قهر کردم اومدم خونه پدرم ، جالبه برام که اصلا دلم براش تنگ نشده ، بنظرتون شما هم جای من بودین به این حس و حال من دچار میشدین؟ یا من سنگ دلم؟ 😓😓