ما تو دانشگاه دوست شدیم
هیچ مشکل خاصیم نداشتیم درحد بحث بوده که با حرف زدن حلش کردیم
من قبل ایشون با هیچکس دوست نبودم
چندشب پیش برگشت گفت که من میخوام یه حقیقتو بهت بگم و عذاب وجدان دارم که نگفتم
منتظر بودم که بپرسی
حالا که نپرسیدی خودم میگم
من قبل تو یه پارتنر داشتم در حد چت بوده و ندیدمش و کلیم گفت که الان فقط تو توی ذهن قلب منی و فلان و بیسار
چه واکنشی نشون بدم وقتی دیدمش
تو چت گفت ناراحت شدی
گفتم اره خب ولی اینکه خودت گفتیش برام ارزشمندع و صداقتت برام مورد احترامه
میگم از این ببعد کلا به روش نیارم که فراموش شه کار درستیه؟
ادم خوبیه صاف و ساده اس مثلا مغرور اینا نیست مقصر باشه معذرت خواهی میکنه حتی پیش اومده من مقصر بودم اون معذرت خواهی کرده که بحث کش نیاد
کلا اخلاق و رفتار و ظاهرشم دوست دارم
فقط این اکسش رومخم رفته یکم یذره حس بدی گرفتم
از طرفیم رفته منو به مامانش معرفی کرده
حس میکنم مامانه به رابطه ما راضی نیست کلی به پسرش گفته مواظب باش که تیغت نزنه و وابسته نشی ولت کنه و ازت سو استفاده نشه و این حرفا
و انگار طرفدار ازدواج فامیلی باشه
میترسم تهش بینمونو خراب کنه
اینم خیلی مامانشو دوست داره من هیچ حرفی بر علیه مامانش نمیزنم
به روش بیارم که حس مامانشو میدونم ؟
اصلا امیدی هست که بخوام بهش فکر کنم من به این آدم میرسم و تهش ازدواج میشه ؟
نمیدونم چندچندم
چیکارکنم
نمیخوام از دستش بدم
چیکارکنم میزان وابستگیش و صمیمتش زیادتر شه بدون اینکه پاش از گلیمش دراز تر بشه(مثلا درخواست رابطه کنه ، یبار غیر مستقیم گفت که کوبنده جوابشو دادم از اون ببعد اصلا نگفته)