تا کلاس پنجم اینا هیچکس حریف شیرین زبونیم نمیشد
از اون موقع ب بعد خیلی آروم شدم خیلی زیاد اصلا رفتم تو خودم همه هم ب پدر و مادرم میگفتن اونا هم ب من میگفتن منم دیگ روز ب روز بدتر شدم
عیچکس باورش نمیشه اون دختر سابق باشم
با بابام تا همون سن رابطم خیلی خوب بود بعد گیرای بابام شروع شد درباره روسری و ظاهر و... من تو همون سن کمم هیچوقت موهاپ و زیاد بیرون نمیذاشتم بیرون ک میرفتیم بابام وسط خیابون دعوام میکرد ک موهات و داخل کن و این چیزا
از اون موقع ب بعد دیگ دلم نمیخواس برم بیرون تا الان ک ۱۸ سالمه همش خونه ام با بابامم اصلا رابطم خوب نیس چتد سال بغلش نکردم
توتو همین مدت خیلی لاغر شدم مامانمم چپ میرفت راست میومد ببهم میگف مثل مرده ها هستی
خلاصه خیلی خیلی اذیت شدم خیلی
چیکار کنم حالم از خونه و اتاقم بهم میخوره وسواس تمیزی گرفتم هر روز اتاقم و مرتب میکنم وسایلام و میشورم خیلی حالم بده روز ب روزپ داره بدتر میشه مشاوره و ...هم از بچگی رفتم هیچی
شاید بهم بخندین ولی دلم میخواد ازدواج کنم زودتر برم خانوم خونه خودم بشم
چیکار کنممم🥺