2821
2789

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

اخه نه رفتاراش کاملا بده که بگم اره واقعا بده نه کامل خوبه که بگم خوبه گیج شدم واقعا پشت کاراش چه هدفی هست

زن ظریفه نه ضعیفه.....ضعیف اون مردیه که دودقیقه نمیتونه چشمو دلشو نگه داره
اخه نه رفتاراش کاملا بده که بگم اره واقعا بده نه کامل خوبه که بگم خوبه گیج شدم واقعا پشت کاراش چه هد ...

دقیقا مادرشوهر منم همینه.دلم میخاس ی رور ازش تاپیک بزنم.محبت زیادی میکنه .یعنی محبتاش ادم درد میاره.من همیشه محبتای بیجاش اذیتم میکنه.نمیدونم چیکار کنم

الان میام میگم واستون راهنماییم کنید دوستان باتجربه ببینم واقعا هدفش چیه

زن ظریفه نه ضعیفه.....ضعیف اون مردیه که دودقیقه نمیتونه چشمو دلشو نگه داره
دقیقا مادرشوهر منم همینه.دلم میخاس ی رور ازش تاپیک بزنم.محبت زیادی میکنه .یعنی محبتاش ادم درد میاره. ...

میشه برامون بگی

زن ظریفه نه ضعیفه.....ضعیف اون مردیه که دودقیقه نمیتونه چشمو دلشو نگه داره
میشه برامون بگی

مادرشوهرم وسواسیه.هم رو بچهاش هم رو همه چی..بماند کلا اتفاقای ک اول ازدواجم شد ک باعث کدورتم بهشون شد.کلا نمیشه ایراد بچهاش گرفت .چون قبول نمیکنه.بشدت روشون حساسه.الان دخترم ک دنیا اومد اولین نوشون هس.چون همین نوه دارن.روزی ک دنیا اومد.خودش میومد خونه کارام میکرد زحمت خیلی میکشید.ولی کل اختیار همه چی از من گرفت تو خونه خودم.اگه وسایل خونه خودم میخاستم تو آشپرخونه برم یا هروسیله ای بردارم میپرسید چی میخای یا چی خاستی بگو تا برات بیارم.یا نمیزاشتن بچه من بگیرم همش دست خودشون بود.اونم بگم طبیعی زایمان کردم.خودم میتونسم کارام شخصیم انجام بدم.

واقعا تو خونه خودم کلافه بودم.وسایل جابجا میکرد.هرچی هم نظر خودش ادم وسواسی خودتون فکرش کنید.یا خواهر شوهرم زرت زرت از زمانی ک دنیا اومد عکس و فیلم ازش میگرفت.اخه بچه ی روزه یا دوروزه واقعا ظلمه بهش.میومد لباسش کم و زیاد میکرد یا گل سر بهش میزد از تمام زوایا عکس میگرفت.خواستن زیادیشون دیوونه میکنه و ضرر میرسونه.حالا کمک و لطف خودشون بهم حساب میکردن.ولی اسایشم گرفته بودن بخدا.تا از کوره دررفتم.روز 5روزه توپیدم ب مادرشوهرم..

خیلی کمک میکرد ولی درعوضش اختیار زندگیم دسش بود.بجه بیقرار شده بود بعد رفتن خواهرشوهرم.ب مادرشوهرم گفتم این چ وضعشه بچه واسه چی بی ارومه خب معلومه دس ب دس میشه.دیگه گله خواهرشوهر کردم ی کم تند رفتم مادرشوهرم خیلی بهش برخورد.میخاس همون شب بره چن تا حرفم بارم کرد.ولی شوهرم نزاشت.اینم بگم هرچی محبت بهم کنه کینه سختی ازش دارم هیچوقت ازش خوشم نمیاد چون خیلی دلم شکستن

اینم بگم دخترم الان 25روزشه.شوهرم خیلی بچه ننه بود همه چی از مامانش میخاد.هیچ کاری ازخودشون برنمیاد.مامانشون همه خواسته هاشون براورده کرده.میگفتن مامان بیاد پا رو کمرت بزاریم رد شیم اینکار میکرد.جونشم واسه بچهاش میده.ولی من مستقل بزرگ شدم.نمیتونم این چیزا تحمل کنم.الان وقتی میاد اختیار بچهاش ک داره میخاد اختیار بچه منم داشته باشه.شب ک بدخوابی داره.شوهرم بدون اطلاع من بهش گفت بیا  شب کنار بچه باش ما استراحت کنیم.اونم اومد

2824
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

جهیزیه

malakehhh | 7 ساعت پیش
2791
2779
2792