خانوما من کلا همه زندگیم بر اساس بی عقلی و رفتارهای اشتباه و بچگانه اس از پایه اش و هرچی هم سعی میکنم فکرم سمت چیزای مثبت بره دست خودم نیست همش فکر بد میکنم، شوهر من منو نمیخواد و دوسم نداره خدا بزنه تو کمرش تموم این مدت ک باهام زندگی کرده اصلا دوسم نداشت و هیچوقت ازش محبت واقعی ندیدم و هم من مقصرم هم اون، اوت تقصیرش اینه که با زندگی و عمر من بازی کرد و نرفت منم چون خر بودم و کنارش موندم درحالیکه علنا میدیدم دوسم نداره و منو نمیخواد
یبارم تا پای طلاق رفتیم میخواستم مهریه مو حلال کنم اصرار کرد که برگردم الان میگه اصرارم از سر دلسوزی بوده و دست خودم نبوده خجالت کشیدم از اینکه خواستم طلاقت بدم😐و کلا فکر کردم تو قبول نمیکنی گفتم بزار یه اصراری بکنم فردا نکن همینجوری طلاقش داد رفت
خلاصه که منه احمق بعد یکسال قهر برگشتم و ناخواسته باردار شدم بخدا قسم به جون خود بچم، ناخواسته بود این بارداری چون من تنبلی تخمدان داشتم درمانش هم نکرده بودم چون بارها بدون هیچ روش جلوگیری باردار نمیشدم اندازه فولیکولم ۳ و ۴ بود!!
وگرنه بخدا من اصلا قصد بچه آوردن نداشتم خوشم نمیومد از بچه، و اون زمان وقتی متوجه شدم باردارم هم من هم شوهرم میخواستیم سقطش کنیم چون شوهرم همون بود تغییر نکرده بود خیانتکار هم شده بود و دیگه اصلا منو نمیخواست کاملا سرد شده بود، بخدا روز اول خوب بود از روزای بعدش انگار که جادوش کرده باشن به شدت ازم دوری میکرد هرچند منم رفتارم بد بود ها غر میزدم همش و ....
اما سقط نکردیم بچه رو قرص هم خریده بودم اما دلم نیومد 😭😭الان دخترم سه سالشه تمام این سه چهار سال خیانت دیدم بی مهری دیدم خونه نمیومد دستم بهم نمیزد رابطه نداشتیم اگه داشتیم ماهی یکبار دوبار یا حتی کمتر اونم با اکراه میومد اصلا شوقی نداشت و دوسال پیش بهم ی خیانتی کرد که همه شهر فهمیدن با یه زن مطلقه رابطه داشت تا یکسال اون زنه هم همش مینشست زیر پاش ازم متنفر تر شد، خلاصه بردمش پیش مشاور هزارتا راه و روش ک دیگه یکسال هست که خیانت نمیکنه اما همش میگه طلاق بگیریم مهریه تو میدم هرجور بخوای فقط جدا بشیم من بهت حسی ندارم نمیتونم باهات زندگی کنم انگار تو زندانم🥲