من
من کلیییییییی خاستگار داشتم یه بار محرم بود رفته بودممراسم دعا کردم خدا بهمبه شوهر خوب بده بعد یه لحظه چشام پر اشک شد قشنگ حس کردم برآورده شد
اومدیم خونه گوشی مامانم زنگ خورد یکی از اشناهامون بوو گفت دوست داداشم دخترت رو دیده و خوشش اومده
از اونور شوهرم که همیشه سرکار بوده سر یه اتفاق مسخره دستش شکسته بوده و مرخصی اجباری بوده
بعد منو که داشتم از کلاس میومدم دیده و عاشقم شده تعقیبم کرده تا خونمون بعدماومدن خاستگاری
از اولين باری که دیدمش عاشقش شدم