دلم خیلی برات تنگ شده و نمیتونم تو این شرایط ازت خبری داشته باشم اگه اسیبی بهت رسیده باشه اگه چیزیت شده باشه چی چرا کنار هم نیستیم چرا تو یک شهر نیستیم که حداقال بیام پیشت متنفرم از اینکه دوریم درسته با اینکه اعتماد کامل بهت ندارم و هر لحظه به این فکر میرم که نکنه تو هم مثل بقیه باشی ولی نمیتونم ترو از یادم بببرم به راحتی و یک جوری رفتار کنم انگار بعد اینکه باهام حرف زدی اتفاقی تو زندگیم نیفتاده متنفرم از اینکه بقیه هم کنارتن و من احتمالا یکی از همون ادمام. خودمو سعی کردم دور کنم و کاری کنم فراموشم کنی ولی نمیتونم دلم میخواد ازت محافظت کنم و خوشحالت کنم همش و ازین حس متنفرم مطمعنم تو خیلی دوری :(