خلاصه زنه که اینو میفهمه خیلی عذاب وجدان میگیره و میزنه بیرون از خونه به قصد خودکشی ولی خودکشی نمیکنه
توی همین حین شوهره چون بچه رو مقصر تمام این ماجراها میدونه ازش بدش میاد و به بچه واقعیت رو میگه که اونو اتاق درست کرده و اونا پدر و مادرش نیستن و چرا نباید بره بیرون و انگار یه حسد و کینه ای توی دل بچه بوجود میاد نسبت به مرده
شب زنه برمیگرده خونه شوهرش میاد پیشش و فک میکردن بچه خوابه شروع میکنن رابطه ولی بچه بیدار بود از لای در داشت نگاهشون میکرد، صبحش یواشکی کلید در رو برداشت و رفت بیرون و وقتی زن و شوهره اومدن دیدن خودشو رسونده به سن حدود ۲۰ سالگی که مثلا بتونه به مادرش نزدیک شه و بجای مرده باشه ولی یهو پسره و مرده درگیر میشن و زنه سرش میخوره به جایی و بیهوش میشه
وقتی بهوش میاد میبینه شوهرش پیششه و بهش میگه آره توی درگیری بچه مرد و من گذاشتمش بیرون خونه و خلاصه زنه میره بیرون و مرده هم دنبالش میره و آرومش میکنه و میبرش توی خونه
قسمت پشم ریزونش اینه که از اونطرف نشون میده که مرده از روی زمین بهوش میاد و پا میشه میبینه هیچکس نیست و میره میبینه در اتاقه قفله و میفهمه پسره زنشو برده تو اتاق 😱😱😱😱
نگو اونطرف اون یارو مرده نیست بلکه پسره س و توی اتاق یه لوپ جدید درست کرده یعنی دقیقا یه بیرون ساخته و یه خونه عین خونه خودشون و خودشم عین مرده کرده بودههههههه
بعد میره سمت مادرش و میخواد بهش نزدیک شه ولی زنه نمیذاره یهو از دهنش در میره میگه : نگران نباش دیدم تو و بابا انجامش دادین
یدفعه زنه هم میفهمه داستان چیه و فرار میکنه و پسره دنبالش میره و بزور بهش تجاوز میکنه