من باردارم رفتم خونه مادرم برای برادرم ناهار اماده کرد بخاطر اینکه یه لقمه به من نده برد سفره رو تو اشمزخونه پهن کرد صداش کرد گفت برو اونجا ناهازگر بخور در ثورتی که یک بارم اونجا غذا نمیخورن
خیلز بدجنسه خیلی
پیش من تعریف عذاها رو میکنه
از خوشی من ناراحته از ناراحتی من خوشحال میشه
پیشش حرف خانواده شوهرمو میزدم اوایل بعد نمیدونستم زنگ میزد حرف منو به اونا میگفت مثلا میگفتم مثلا میگفتم خواهرشوهرم خواستگار داره ازدواج نمیکنه فکر میکرد من خوشحالم از اینکه ازدواج نمیکنه زنگ میزد بهش میگفت ازدوتج کن خیلی حسود داری
هر چی از این بگم کمه یک دیوانه ای هست دومی نداره