ما خانواده ها هم در جریان بودن ومادرش یهو بعد یک و نیم سال میگفت نه غریبس نمیشه
اینم هرچی اصرار کردم تو تنها هم شده با پدرم صحبت کن اقلا تلاشتو کردی تو دل منم نمی مونه واسه یه ادم اشتباهیی تلاش کردم کلی خواستگار رد کردم هرکارکردم نگف و میگفت اگه تنها بیام قبول نمیکنن مبگن خانواده نداری؟
و از شانس یک ماه نگذشت خواستگار خوب پیدا شد اشنامونم بودانقد همه شرایطش خوب بود نمیتونستم جلو خانوادم وایسم چون خیلی اصرارکردم صبرکنید درست میشه ولی پسره کاری نکرد اوناهم گفتن وقتی هیچ بخاری ازش بلند نمیشه همینو باید حرف بزنی جلو بری من حتی تو اشنایی با ایشون بهش گفتم خیلی دارم اذیت میشم کاری کن و هیچکار نکرد تا کلا ازش ناامید شدم و بعد ۴ ماه با همسرم عقد کردیم حالا دیروز اومده با پدرم حرف زده و ناامید برگشته
واقعانمیدونم گاها مبگم نکنه تقصیر خودم بوده و این عذابم میده من میخواستمش ولی چاره ای برام نذاشتن و توفشار وحشتناکی بودم اون تایم حتی تلفنم جواب نمیداد منطقی حرف بزنیم راه پیدا کنیم..
الان میدونم همه چی احساس نیست و باید به زندگی الانم برسم اما با اومدنش باز منو اواری رو سرم ریخت که باید کلی دردبکشم تا از رو سرم برش دارم و به این رابزم سرسامون بدم