نمک زندگی من پسرم بود ولی 🖤نمک زندگی ام را به زمین پاشیدند🖤مجلس ختم گرفتیم کنار بدنش 🖤عوض فاتحه خوانی ، همگی خندیدند🖤هفت بار از جگر سوخته ام ناله زدم 🖤مرد و نامرد همه غربت من را دیدند🖤آمدم جمع کنم زندگی ام را از خاک 🖤دسته جمعی به من و گشتن من خندیدند🖤🖤🖤
در سرزمینی که سقفها سوراخاند از مردم میخواهند به باران شک نکنند.نان هر روز کوچکتر میشود، اما دستانی که آن را میپزند، هر روز بزرگتر. عجیب نیست که شهر فرو میریزد، وقتی نگهبانانش، معمار ترکها هستند.مردم ساکتاند و سکوت، نه از ترس، که از شمارش می آید. شهر پر از اسم هاییست که دیگر صدا ندارند، اما از حافظه پاک نشدهاند. هر چه بیشتر حذف میکنند، حافظه فشرده تر میشود؛ و چیزی که فشرده شود، اگر نترکد، میبرد.این وضع ماندنی نیست، چون با خاموش کردن صدا، معنا از بین نمیرود؛ فقط عمیقتر میشود. آنها به این آرامش دل بستهاند، بی آن که بفهمند سکوتی که با زور ساخته شود، تکیهگاه نیست. ما این اسم ها را به خاطر میسپاریم ، نه برای سوگواری همیشگی، برای این که فراموشی، آخرین چیزیست که اتفاق نخواهد افتاد.... #ahura
نمک زندگی من پسرم بود ولی 🖤نمک زندگی ام را به زمین پاشیدند🖤مجلس ختم گرفتیم کنار بدنش 🖤عوض فاتحه خوانی ، همگی خندیدند🖤هفت بار از جگر سوخته ام ناله زدم 🖤مرد و نامرد همه غربت من را دیدند🖤آمدم جمع کنم زندگی ام را از خاک 🖤دسته جمعی به من و گشتن من خندیدند🖤🖤🖤