ولی به نظر من هیچ حسی دردناکتر و قویتر از غمی که ادم سر صبح، وقتی که از خواب پا میشه تجربه میکنه نیست؛ اون لحظه که بدون اینکه هیچ امیدی به آینده و زندگیت داشته باشی مجبوری با اون آلارم کوفتیت از خواب پاشی، یه روز مزخرف دیگه رو شروع کنی و ادامه بدی.
کم حوصله ام...مثل گلی اول پاییز...🍂...قصری که مقارن شده با حمله ی چنگیز...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.