عشق کاری نیست که انجام دهی
رخ میدهد
از تو برنمیخیزد
از تو میگذرد
و هرچه کمتر بخواهی مهارش کنی
بیشتر در همهچیز پدیدار میشود
عاشق بودن یعنی اعتماد به جریانِ زندگی
بیدانستنِ مقصد
شناور شدن
و وقتی رها میشوی
میفهمی زندگی هرگز جدا از تو نبوده است
اگر همهچیز فرو ریخت
اگر معنا رنگ باخت
این پایان نیست
درگاه است
درگاهی از ترس به اعتماد
از چنگزدن به رقص
و آنسوی این درگاه
زندگی دیگر توجیه نمیخواهد
بودن
خود
کافیست