یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که زندگی من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا می نگرم باز هم اوست
که چشمان ترم خیره شده
درد عشق است که با حسرت و سوز
بر دل پر شرم چیده شده
شعر گفتم که زندگی دل بردارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را