پدرم اصلا پرهیز غذایی ندارن پریروز مامانم میگه رفت نون خرید با مادرم صبحانه خوردن بعد درد گرفته بدنشو پاهاش بی حس شده گفته فک کنم صبحانه بهم نساخته من میرم اتاق بخوابم مامانم هم رفته نماز بخونه که صدایه فریاد پدرم رو شنیده که زود با برادرم بردن درمانگاه فقط گریه کردم قبله از سکته بنده خدا اورده بالا که فک کرده مشکل از معده شه خیلی دردناکه دیدم بابام از درد میپیچید میله های تختو گرفته بود از درد فشار میداد تو ازمایش علت سکته قند بالا بوده