به کی بگم که من خسته ام از این زندگی😭...
وضعیت بیرون و زندگی همینطوری داغونه اون وقت حتی توی خونمم ارامش ندارم
عوض اینکه توی بدبختی ها شوهرم ارومم کنه حتی وقتی میاد خونه هم بهم محل سگ نمیده دیگه با من مثل یک تیکه آشغال بوگندو رفتاررمیکنه که توی خونه شم و خودش حال نداره بندازتش بیرون
برای سرکارش غذا اماده میکنم نمیبره حتما از بیرون غذا میگیره برای خودش ولی من هرروز درست میکنم که شاید سر عقل بیاد با اینکه مواد غذایی داره تموم میشه و این هیچی نمیخره
همش آرزو میکنم که ای کاش هرروز در حال دعوا کردن بودیم ولی اینطوری بهم بی محلی نمیکرد انگار وجود ندارم😞
نمیدونم به کی پناه ببرم به کی بنالم خانواده م شهر دیگه ان شوهرم حتی نمیذاره دیگه تا سر کوچه برم از خونه برم بیرون چه برسه بخوام برم پیش پدر و مادرم اونا فکر میکنن الان من خیلی خوشبختم ولی من خیلی خسته م بخدا😭😭دنیا هم داره میترکه از هرج و مرج و بدبختی دیگه من امیدی به هیچ چیز ندارم😭همیشه دوست داشتم با شوهرم یکی دوتا بچه داشته باشیم ولی هیچوقت بچه ای به دنیا نمیارم😭😭کی وضع میخواد خوب بشه؟کاش حداقل یه اتفاق خوب ببینم قبل مرگم😭