سه ساله عروسی کردم طبقه بالای مادر شوهرمم امروز تازه از سفر با خانواده ی شوهرم برگشتیم مامانش کل سفرو زهرم کرد ازش متنفرم نمیتونم دیگه تحمل کنم دیشب سره اینکه گوشیمو ندادم صدای مادرشو بزاره بقیه گوش کنن قیافه گرفتو از صبح تا الان ک باهم بودیم یا من ن حرف زد ن هیچی تو قیافه بود ک منم قیافه گرفتم و هیچ حرفی نزدم باهاش شوهرمو دوست دارم و رابطمون خوبه ولی اون خیلی وابسته ست ب پدر مادرش تصمیم داره طبقه سوم این ساختمونو بسازه تا برای همیشه پیش پدر مادرش بمونه هرچی باهاش حرف زدم ک راضی نیستمو اینا فایده نداشت توروخدا کمکم کنید چجوری ازاینجا نجات پیدا کنم دیگه هیچ ارامش روحیوفکری ایی ندارم تو این خونه 😭😭😭😭