دوباره با خودم حرف میزنم به خودم که اومدم دیدم نیم ساعته دارم با خودم حرف میزنم و ضبطش کردم و هزار بار گوشش کردم و بعد پاکش کردم
چند وقتی بود دست برداشته بودم ازش
گوشیم رو گذاشتم رو قلبم بغلش کردم و گفتم بازم پناه آوردم به خودت
حالم خوش نیست
نگرانم
ترسیدم
سردرگمم
لعنت به من لعنت به این دل نفهمم که بلد نیست آروم بگیره
آخه دل زبون نفهم الان چند ساله عادت کردی برای خودت باشی یاد گرفته بودی بجنگی
نشدن ها رو بپذیری
یاد گرفته بودی بگذری
یاد گرفته بودی شب بیداری هات رو بامولانا و حافظ پر کنی
یاد گرفته بودی چال و چوله های زندگی رو باید خودت پر کنی
یاد گرفته بودی دردو دل نکنی
یاد گرفته بودی خودت رو قایم کنی پشت منطق
حالا چه مرگت شده؟که آنقدر بی تابی میکنی
حالا داری دنبال چی میگردی؟دنبال کی میگردی؟
افتادم به جون خونه باید همه چی تمیز بشه باید همه چی مرتب بشه باید همه جا برق بزنه شاید بشه آشفته بازار درونم رو هم مرتب کنم شاید بشه تو رو هم از اون آشفته بازار پیدا کنم شاید بشه باهات رو در رو بشم تو چشمات خیره بشم ...
حتی حوصله نوشتنم ندارم
خدا کنه حالت خوب باشه
باید برم از این سایت
کاش بشه از خودمم فرار کنم