[ نیازی ندارم لباس های فلان مارک بپوشم و عطرهای فلان مارک بزنم و خانه ام فلان جای شهر باشد ، همین که گوشه ی یک باغ کوچک ، اتاقی رو به آفتاب داشته باشم برایم کافیست من با کتاب ها و موسیقی ام ، من با همین پنجره ی ساده ی رو به آفتاب ، خوشبختم ᴗ.ᴗ #دلی🩷✨️
[ نیازی ندارم لباس های فلان مارک بپوشم و عطرهای فلان مارک بزنم و خانه ام فلان جای شهر باشد ، همین که گوشه ی یک باغ کوچک ، اتاقی رو به آفتاب داشته باشم برایم کافیست من با کتاب ها و موسیقی ام ، من با همین پنجره ی ساده ی رو به آفتاب ، خوشبختم ᴗ.ᴗ #دلی🩷✨️
[ نیازی ندارم لباس های فلان مارک بپوشم و عطرهای فلان مارک بزنم و خانه ام فلان جای شهر باشد ، همین که گوشه ی یک باغ کوچک ، اتاقی رو به آفتاب داشته باشم برایم کافیست من با کتاب ها و موسیقی ام ، من با همین پنجره ی ساده ی رو به آفتاب ، خوشبختم ᴗ.ᴗ #دلی🩷✨️
یخ زیر لب گفت :(چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!) روزها یخ به آفتاب نگاه می کرد. خورشید و درخت می دیدند که هر روز کوچک و کوچک تر می شود. یخ لذت می برد ،ولی خورشید نگران بود. یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ ،جوی کوچکی جاری شده بود. جوی کوچک مدتی که رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.هر جایی که آفتاب می رفت، گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.گل آفتاب گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است. ❤️✨
[ نیازی ندارم لباس های فلان مارک بپوشم و عطرهای فلان مارک بزنم و خانه ام فلان جای شهر باشد ، همین که گوشه ی یک باغ کوچک ، اتاقی رو به آفتاب داشته باشم برایم کافیست من با کتاب ها و موسیقی ام ، من با همین پنجره ی ساده ی رو به آفتاب ، خوشبختم ᴗ.ᴗ #دلی🩷✨️
[ نیازی ندارم لباس های فلان مارک بپوشم و عطرهای فلان مارک بزنم و خانه ام فلان جای شهر باشد ، همین که گوشه ی یک باغ کوچک ، اتاقی رو به آفتاب داشته باشم برایم کافیست من با کتاب ها و موسیقی ام ، من با همین پنجره ی ساده ی رو به آفتاب ، خوشبختم ᴗ.ᴗ #دلی🩷✨️
[ نیازی ندارم لباس های فلان مارک بپوشم و عطرهای فلان مارک بزنم و خانه ام فلان جای شهر باشد ، همین که گوشه ی یک باغ کوچک ، اتاقی رو به آفتاب داشته باشم برایم کافیست من با کتاب ها و موسیقی ام ، من با همین پنجره ی ساده ی رو به آفتاب ، خوشبختم ᴗ.ᴗ #دلی🩷✨️
الهه هر کاریم کنی نابود نمیشی تاپیکات میمونه تا ابد
هیچیت نمیپره
فقط پست نمیتونی بذاری
افرادی که دنبال پر بودن یا خالی بودن لیوانن نکته ی اصلی رو از دست میدن،لیوان رو دوباره میشه پرش کرد:) من بر خلاف بعضیا مشکلی با ریپ زدن شما ندارم،ریپ بزنین تا بحث کنیم،من از شنیدن طرز فکر های مختلف لذت میبرم به شرط اینکه محترمانه بیان بشن:) خب یه بیوی کوچیک میدم که باهام آشنا بشین: یه دختر مهربون،گاهی اوقات عصبی ،دوستدار حیوانات،عاشق هنر ،بنیان گذار اکیپ بتمن های سایت:)
افرادی که دنبال پر بودن یا خالی بودن لیوانن نکته ی اصلی رو از دست میدن،لیوان رو دوباره میشه پرش کرد:) من بر خلاف بعضیا مشکلی با ریپ زدن شما ندارم،ریپ بزنین تا بحث کنیم،من از شنیدن طرز فکر های مختلف لذت میبرم به شرط اینکه محترمانه بیان بشن:) خب یه بیوی کوچیک میدم که باهام آشنا بشین: یه دختر مهربون،گاهی اوقات عصبی ،دوستدار حیوانات،عاشق هنر ،بنیان گذار اکیپ بتمن های سایت:)
یخ زیر لب گفت :(چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!) روزها یخ به آفتاب نگاه می کرد. خورشید و درخت می دیدند که هر روز کوچک و کوچک تر می شود. یخ لذت می برد ،ولی خورشید نگران بود. یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ ،جوی کوچکی جاری شده بود. جوی کوچک مدتی که رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.هر جایی که آفتاب می رفت، گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.گل آفتاب گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است. ❤️✨
افرادی که دنبال پر بودن یا خالی بودن لیوانن نکته ی اصلی رو از دست میدن،لیوان رو دوباره میشه پرش کرد:) من بر خلاف بعضیا مشکلی با ریپ زدن شما ندارم،ریپ بزنین تا بحث کنیم،من از شنیدن طرز فکر های مختلف لذت میبرم به شرط اینکه محترمانه بیان بشن:) خب یه بیوی کوچیک میدم که باهام آشنا بشین: یه دختر مهربون،گاهی اوقات عصبی ،دوستدار حیوانات،عاشق هنر ،بنیان گذار اکیپ بتمن های سایت:)
یخ زیر لب گفت :(چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!) روزها یخ به آفتاب نگاه می کرد. خورشید و درخت می دیدند که هر روز کوچک و کوچک تر می شود. یخ لذت می برد ،ولی خورشید نگران بود. یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ ،جوی کوچکی جاری شده بود. جوی کوچک مدتی که رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.هر جایی که آفتاب می رفت، گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.گل آفتاب گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است. ❤️✨