به نام خدای عزوجل که جهان را افرید ورق عشق را به نامش زد
اوایل فصل ربیع هست اسمان به رنگ ابی لاجوردی درامده
امسال سالی است که سرشتم به کل تغییر می کند در روستای ما چنین مرسوم است که دختران تا پا به ۱۶سالگی میگذارند برای مردی لایق می شوند ۲۰روز به زاد روزم مانده خواستگاری ها شروع شده است کد خدا مرا برای پسرش لایق دانسته در پوست خود نمی گنجم منی که تا دیروز یتیم و سربار دایی خویش بودم حالا عروس کد خدا می شوم با تمام فکرهای خویش تا صبح نخوابیدم من هم لباس عروس به تن خواهم کردم دست در دست پسر کد خدا وارد خانه والا مقام می شوم صبح که شد با دختر دایی خویش حمار بیچاره را برداشته راهی شهر شدیم تا به مکتب خانه رویم