من پدر و مادرم برام خیلی کارا کردن ولی از بچگی تا الن که سی سالمه و ازدواج کردم هر وقت موقعیت پیدا کنن تیکه میندازن تحقیر میکنن چند شب پیش خونشون بودم رفتم تو اتاق خواب یکساعت بود داشتم یه طرحی میکشیدم مامان گفتی بیا بیرون دیگه محو روزگاری تو انگار تو این عالم نیستی منم گفتم بسه لطفا تا حالا هیچوقت ازم تعریف نکردی پس لااقل انقدر تحقیر نکن دیگه چیزی نگفت اما میدونم چند وقت دیگه یادش میره انگار عادتشه از بچگی هیچ اعتماد به نفسی نداشتم و به جایی نتونستم برسم به خدا دلم گرفته آخه مادر و پدر به جای حمایت اینجوری کنم پس من از کجا حمایت و آرامش بگیرم ...
من شوهرم این عادت وداره باپسرم دیروز هم بعد بیست سال ازش پرسیدن چطور من وپسند کردی گفت اون موقع هیچی نمی دونستم از زن رابطمونم کاملا خوب بود واین وگفت خیلی دلم ازش شکست
من شوهرم این عادت وداره باپسرم دیروز هم بعد بیست سال ازش پرسیدن چطور من وپسند کردی گفت اون موقع هیچی ...
ببین به نظرم باید به خودمون بیایم و محکم باشیم به خدا دیگه کوتاه نمیام و نمیزارم تحقیر بشم به هر قیمتی شده بچه بودم انقدر همین مادر و پدرم ازم ایراد میگرفتن همش خجالت میکشیدم حس ناکافی بودن داشتم