حق با منه یا نه ؟
من ۳۰ سالم شده چندین ساله دلم میخواد ازدواج کنم
خسته شدم از بلاتکلیفی
حدودا ۶ ساله اومدیم تهران .بعد مادرم یه ویلا دارن توی یه شهرستان که توی یه صحرا هست و هیچکی هم نیست
همش دلش برای اونجا تنگ میشه
تا سه ذره تهران ناآروم میشه .کرونا میشه هر کوفتی که میشه فوری ساکشو آماده میکنه که بریم شهرستان
اینجا هم هرچی التماسشو میکنم با هیچکی دوست نمیشه که شاید منو بشناسن برای ازدواج 🙃
و وقتی هم که میره دوست داره ۱ماه یا نهایتا خیلی کم بمونه ۱۰ روز بمونه اونجا 😐
بعد منم مجبور میکنه که حتما بیام
خب من تا کی خودمو زندانی کنم هیچکی هم منو نمیشناسه که بگیرتم
مادرم فقط به فکر امنیتمه بعد بهش میگم برم کلاس بنویسم شاید ۲ نفر منو دیدن پیشنهاد ازدواج دادن
ولی تا تقی به توقی میخوره میگه جمع کنید بریم
تو هم حتما بیا که تنها نمونی
حتما هم همه باید بریم😭
امشب میگه تو منو درک نمیکنی و باهم نمیای
مگه خودش منو درک میکنه اصلا؟
پس من چطور شوهر کنم
از آسمون بشناسند منو ؟🤔😞