من همیشه رفتنی خونه مامانمینا اخم میکرد دیگگه نرفتم انگار راضی نبود و وقتی برادرم برای بچه هام میخواست خوراکی بخره میگفت ول کن مامانشون پولشو بده الان سالهاست یک ناهار خونه پدرم نرفتم .
مادرشوهرممم تاپیک زدم عید بود تو بارون بعد دوازده ساعت رسیدیم خونش با دوتا بچه شش ماهه یه چای تلخ نیاورد همون لحظه دامادش اومد بلند شد چای میوه اجیل اورد منم همون لحظه پاشدم گفتم برا عید دیدنی اومده بودیم و ساک و چمدانم و بردم خونه عموم سه روز موندیم تو خونه روستایی اونا هوا خیلی بد بود نشد برگردیم تهران .
یک بارمم خونه جاریم رفتم البته منو تو دکتر دید گفت بریم خونه ما رفتیم رفت با خواهرش موند اتاق خیلی حرکت زشتی بود .
من خدایی هررر کس چه همسایه چه دوست چه فامیل میاد براش سنگ تموم میزارم نمیدونم چرا شانسم اینطور شد .