باهم همکاریم از قبل ازدواج من
صمیمی شدیم که ای کاش نمی شدیم
از شوهرم بزرگتره اما مجرده میگه زن نمیگیرم بدبختانه
اگه زن میگرفت فوضولی من رو نمیکرد انقدر
امروز دوست برادرم اومد محل کار ما ربطی به من نداشت اومدنش و نمیدونست
منم تحویلش گرفتم باهم حرف زدیم در مورد قدیما
بعد این احمق چنان قیافه گرفت منم گرچه تعجب کردم چون نسبتی نداره باهام!!! ولی هیچی نگفتم خودم رو زدم به اون راه
موقع اومدن میگه زیادی با مردا گرم نمیگیری به نظرت
با خنده گفتم این فوضولی نیست از نظرت؟
برگشت چپ چپ نگاه کرد هیچی نگفت قرار بود بریم خونه پدرشوهرم جلوی همه جوری رفتار کرد انگار وجود ندارم بی خاصیت بی شعور
شوهرم همینجوری نزده می رقصه شکاک به تمام معنا
چه برسه برم بگم داداش فوضول احمقت اینطوری گفته