من امروز خیلی حالم بد بود برای همین تصمیم گرفتم که واسه خودم سیب زمینی سرخ کرده درست کنم چون خیلی دوست دارم
ولی قبلش از مامانم اجازه گرفتم که درست کنم چون وقتایی که شام داریم نمیتونم درست کنم
وقتی از مامانم پرسیدم مامانم گفتن
باید به سجاد (داداشم) و عارف (خواهرم) بدی
مکث کردم و بعدش گفتم که به عارف شاید بدم ولی به سجاد عمراً
مامانم چیزی نگفتن منم شروع کردم به درست کردن سیب زمینیها وقتی که مرحله سرخ کردن رسید سیب زمینیها رو سرخ کردم و وقتی داشت آماده میشد یهو سجاد از راه رسید رفع لباساشو عوض کرد بعد گفت کی سیب زمینی حاضر میشه منم گفتم که فکر کردی به تو میدم اونم به خاطر که خیلی فشار خورده بود گفتش که حالا که تو داری سیب زمینی درست کنی من دوتا نودل برای خودم میزارم
ولی مامانم مخالفت کردن
منم برای اینکه میدونستم اگه الان به سجاد سیب زمینی ندم بعداً مامانم کلی دعوام میکنن و میزنن تو سرم بلند گفتم جهنم و ضرر به توام میدم حوصله جر و بحث جدید ندارم
بعد
مجبور شدم همه اون سیب زمینیهایی که با عشق دونه دونهشو درست کرده بودم و با یک سگ ..... 🔞
تقسیم کنم
و بعدش که فکر میکردم از این بد تر نمیشه یک و عارف خانم از خونه همسایه اومد و من مجبور شدم با سه تا توله سگ غذامو تقسیم کنم