من وقتی متاهل بودم شوهرم دوستش میآورد خونمون .اون تایم اوج اختلاف ما بود همش با هم دعوا داشتیم اصلا از لج من دوستاش میآورد چون من بدم میومد و میگفتم خونه حرمت داره
تو همین اومدنا دیدم رفتار رفیقش عادی نیست
هر وقت جایی میخواستم برم شوهرم میگفت رامین گفته من میبرم خانمت رو ،البته شوهر خودش هم میومد
من کم کم ازین یارو خوشم اومد شدید
بعد یه روز تو ماشینش بودم پسره برگشت گفت شما فک نکنید که من بخاطر همسرت میام دنبالت ،من فقط بخاطر خودتون میام 😑
نمیدونم چطور از پس این حس بر اومدم و بهش غلبه کردم
همون تایم شروع کردم نماز خوندم تا مهرش از دلم بره
چون حتی شوهرم شک کرده بود بهم میگفت تو که با هیچکس حرف نمی زنی چطور این پسره که میاد زبونت باز میشه
خلاصه خداروشکر بخیر گذشت
اینو خواستم بگم که این حس ممکنه پیش بیاد اما نباید بهش پر و بال بدی و مقدسش کنی