خلاصه بخوام بگم من تو عروسیم به پسر عمم گفتم که دوست دخترتم بیار برای بعد شام که باهم برقصین و داداش پسر عمم قبلا خواستگارم بود و اینو همسرم فهمیده بود و کلا باهاشون لج بود و میگف خوشم. نمیاد بیان عروسی منم گفتم یزار بگم دوست دخترشم بیارع که شوهرم حساس نشه بگه مثلا این برای خودش یار داره
پسر عمه منم به حای دوست دخترش برداشته بود دوست پسر شو آورده بود که اونم ظاهر خوبی نداشت و کل بدنش خالکوبی اینا بود و شوهرم تا اونو دید عصبانی شد گف این ذیگه کیه بهشون بگو برن از عروسی خلاصه بیچاره ها پا شدن رفتن
بماند که عروسی زهرمارم شد
فردای عروسی پسر عمه من میره مشروب میخوره مست میکنه و زنگ میزنه شوهرمو خانواده شوهرمو تهدید میکنه که تو. کی باشی منو بیرون کنی از عروسی و بیا میخوام بکشمت قمه بیارم فلان بیسار دوباره یه دعوای بزرگ راه افتاد