بیرون بودیم بادوستامون من از ی چیزی خندم گرفت برا شوهرم تعریفش کردم خندیدیم یهو گفت خب بسه دیگه سنگین باش انقد نخند
من اگر کسی بزنه تو ذوقم دیگه انگار بغض گلومو میگیره نمیتونم حرف بزنم و بد اخلاق میشم دیگه هیچی نگفتم ساکت شدم هی میگفت چته چرا ساکتی چرا انقد یبسی زشته جلو دوستامون میگن این دیونس گفتم والا بخندم دهنتو باز میکنی نخندم باز یه زر دیگه میزنی بعدم ولش کردم اومدم خونه