درسته همه تنهاشون میذارن .
فقط از این نظر شاید براشون بد باشه ولی خب من میبینمشون مدام ادم های جدید و دوستای جدید پیدا میکنن ، بعد از یه مدت که ادمی جدید ذاتشون رو میشناسن باهاشون کات میکنن و دوباره یه ادمه دیگه و این چرخه ادامه داره و هیچوقت تنها نیستن .
من در برابر دیگران راحت از حقم دفاع میکنم ولی در برابر شوهرم کم اوردم و اون فقط داره منو میچاپه یا ارزوهامو میکشه . احساس میکنم تو این زندگی منو ادم حساب نمیکنه .
چون روشش با بقیه فرق داره و چون شوهرمه شرایطش با بقیه فرق داره . مثلا همش وعده و وعید میده و دل من براش میسوزه و کمکش میکنم ولی بعد میزنه زیر همه ی قولاش .
یا بدون اینکه به من بگه یه کاری میکنه و اصلا منو ادم حساب نمیکنه بعد که باهاش دعوا میکنم . الکی میگه چشم چشم ولی باز کار خودشو میکنه .
یا منو مجبور میکنه کارای که دوس دارم رو انجام ندم ولی خودش اصلا با من راجب کاراش مشورت نمیکنه .
ازش متنفرم .
نمیدونم چرا دارم باهاش زندگی میکنم . خودم شاغلم البته در حدی درامد ندارم که الان بخوام جدا شم راحت بتونم پول پیش خونه بدم و خونه اجاره کنم فقط در حد پول تو جیبیم پول در میارم که همینم از اجباره شوهره بوده ، ازش جدا شم میتونم سر کار تخصصی اصلی خودم برم ، نه بهم پول میده تازه چندرغاز پولمم ازم میگیره نه میذاره سر شغل بهتر برم . ولی خب جدا شم میرم با مامان بابام زندگی میکنم چون یه دونه دختر بیشتر نیستم اما به خاطر این همه هزینه ای که تو زندگی کردم خرجایی که واسش کردم و دو سه سالی که عمرمو گذاشتم و تو این زندگی به این نتیجه رسیدم که دلم میخواد تا اخر عمرم مجرد باشم چون زده شدم از ازدواج و ترس از تنهایی بعد از ۱۲۰ سال زندگیه مامان بابام . یه جورایی منو سوق داده که زندگی کنم اما هیچ وقت دوس ندارم ازش بچه دار بشم ، هیچوقت بهش اعتماد ندارم .
اما به خاطر قلدر بودنش قدرت مقابله باهاشم ندارم و با روش های زیرکانه حقمو میخوره و نمیتونم جلوشو بگیرم 😞