من از بچگی که یادم میاد یه حسی بیشتر از دوست داشتن نسبت به پسر خالم داشتم و توی عالم بچگی دعا میکردم اونم منو دو داشته باشه
توی بازی های بچگی همیشه اون میگفت من میخوام شوهرت بشم و من قند توی دلم آب میشد
تا کم کم بزرگ شدیم و ۴ سال پیش زمانی که من ۱۸ و خودش ۲۰ سال سن داشت زمانی که فکرشو نمیکردم بهم اعتراف کرد🥹
اون دانشگاه میرفت ولی من برای کنکور میخوندم به امید اینکه پزشکی قبول شم
بعد از اون قرار شد باهم چت کنیم یه روز چت کردیم وقتی اون از پیشم رفت ولی من گفتم به دلایلی نه و من و ایشون از هم بی خبر شدیم
تا اینکه بعد از یکسال دوباره بهم پیام دادن و چت کردن ما شروع شد و درست بعد از ۲ روز بهم گفتن که داداشش یعنی اون یکی پسر خالم از طریق واتساپ وب پیام های ما رو خونده و داداشش رو دعوا کرده
و باز ما از هم بی خبر شدیم
چند ماه بعدش من بع مامانم گفتم از حسم به پسر خالم و مامانم گفت به درد هم نمیخورین و برام خواستگار اومد و من دیدم بهترین موقعیت هست که یه ترسی به جون پسر خالم بندازم ولی ایشون هیچ حرکتی نزد من با خواستگارم پیش میرفتم به امید اینکه پسر خالم پیام بده بگه من میخوامت ولی هیچی نگفت منم سعی کردم فراموشش کنم
سخت بود ولی خب
دیدم موقعیت همسرم اوکیه بهش فکر کردم و یکسال بعد ازدواح کردیم
الان هر سری پسر خاله بزرگم رو میبینم همون که داداشش رو دعوا کرد استرس میگرم
میگم نکنه فکر کنه مت قصد داشتم خودمو به داداشش بندازم که حالا که موفق نشدم رفتم سراغ یه پسر دیگه و با اون ازدواج کردم
و همیشه با اینکه همسرم آدم خوبیه حسرت اینکه کاش پسر خالم شوهرم موند ته دلمه و این حس بهم عذاب وجدان میده و حالم از خودم بهم میخوره
بعضی وقتا هم خوابش رو میبینم که مثل بچگی داره باهام بازی میکنه و منم بهش نگاه میکنم و از توی چشمش ذوق رو میبینم اخه توی واقعیت هم چشماش یجوری بود که جس میکردم دوست داشتن از توش معلومه🥲