شوهر من عروسی که کردیم بند نمیشد خونه همش پیش دوتا از دوستاش بود یکی میلاد یکی سراج نامی بود یا دوتا دیگه از دوستاش مهدی و هادی
میگفت مینشینیم حرف میزنیم
من همش تنهای تنها بودم شبا گاهی تا دو و سه پیش اونا بود
منم یه ماه بعد عروسی باردار شدم
همش منو میفرستاد خونه ی مامانم سه سال و نیم همش میگفتم تو تریاک یا شیره میکشی
میگفت نه دعوا میکرد داد میزد منو هول میداد
بعد سه سال و نیم تصمیم به ترک گرفته بود و بهم گفت از دوماه قبل عروسیمون معتاد شده بود به شیره
سه سال و نیم دروغ میگفت میپیچوند