سمی سمی سمی بودن
مدام باهم دعوا میکردن فحش و فحش کاری ، مدام به همدیگه و من فحش های ناموسی و جنسی میدادن ، خونه پر از تنش ، آسیب های روانی ، خونه پر از جنگ و دعوایی که پدر و مادر نمیتونستن همدیگه رو تحمل کنن.
نمیذاشتن حتی درس بخونم مدام باهم درگیر بودن خواهر برادرام با هم درگیر بودن اصلا ارامش نداشتم الانم اوضاعم خوب نیست تو ی اتاق ۲۰ متری تو ی شهر بزرگ تهران که هیچ آدمی آشنا نیست زندگی میکنم اونم با چند تا غریبه ای که نمیشناسمشون ولی خیلییی آرامش ام بیشتر از زمانیه که کنار اونا بودم.
من حتی نمیتونستم ی انتقاد ساده کنم ، غر معمولی بزنم همیشه با افراط های ودرم مواجه میشدم ، مادری که حس ناکافی بودن میداد ، مرهم نبود آشنا نبود ، تنهام گذاشت
خدا ی من کجاست پس؟
چرا کمک ام نمیکنه ؟
من تا کی باید تنها و آواره اینجا بمونم ؟
تا کی تحمل؟
بخاطر دانشگاه دور شدم و رفتم خوابگاه ولی همچنان زندگی برای من نمیچرخه
بچه ها برام دعا کنید ❄️ جز خدا و شما هیچ کس وضعیت منو نمیدونه
زمستون ۱۴۰۴