من تا دعوتم نکنن نمیرم خونشون ماهی یه بار شام میرم ، یه بارم با خبر عصر میرم
جاریم همینجور بی دعوت میره املتی چیزی میزارن جلوش بعدم پشت سرش به شوهر من غرغر میکنه مادرشوهرم ، یبار منم مجبوری بی دعوت رفتم خونشون اما شام خورده بودیم، چیزی نخوردیم ، برای جاریم تخم مرغ پختن ، مادر شوهرم زنگ زد شبش به شوهرم چرا زن برادرت هر شب خونه ما هست ، الان شب سومی هست که اومده ، داد میزد مگه نوکرشم،اصلا هم خود مادرشوهر سر سفره نیومده بود، شوهرم نفهمید من صدای مادرش شنیدم
حالا من سالی چهار بار اینا رو دعوت میکردم مفصل
بعد یجورایی فهمیدم مادرشوهرم دوست داره ماهی یبار تو خونه منو جاریم بیاد یبار خودش دعوتی کنه
ولی من بیزارم مگه مجبورم کردن ، جاریم هم سالی ۴ بار مهمونی میده ، اونام چهار بار مهمونی بدن ، میشه ماهی یکبار بسه رفت آمد، ماشالله پسرا هر روز سر میزنن خونه پدرشون
چکار کنم اونا میخوان مهمونی زیاد باشه ما هم مهمونی بدیم، ولی من نمیخوام مهمون داری کنم ، عروس ما هر هفته خونه مادرم هست با عزت ، سالی دو بار هم مهمونی میده