امشب به جاریم گفتم بریم بیرون بچرخیم
رفتیم بازار جاریم چندتا لباس انتخاب کرد و کفش
رفتیم قسمت مانتو ها جاریم دوتا مانتو دید باهم میشدن
7 میلیون برادر شوهرم قبول نکرد جاریم ناراحت شد رفت هرچی برداشته بود گذاشت سر جاش
برادر شوهرم چندین بار گفت مسخره بازی در نیار اونای که برداشته بودی رو بخر جاریم گفت نه
آخر برادر شوهرم عربده کشید جاریم رفت تو ماشین
رفتیم رستوران جاریم بهم گفت از این به بعد خواستی بری بازار دیگه مارو نگی