شوهرم ادم خوبی بود ، نماز میخوند و چشم پاک بود ، بعد عروسی رفتیم طبقه بالا مامانش ، بدیختی از اونجا شروع شد ، میگفتن فقط باید بیایی کارامونو بکنی ، باهام بدرفتاری کردن ، کم کم فهمیدم شوهرم اصلا پشت من نیست طرف خانوادشه ، هرچی تو زندگیمون میشد کف دست خانوادش بود ، همش کارش بود که فقط بزیم خونه مامانم ، یبار نگفت تو کجا میخوای بری ..
مخدودم کرد حق نداشتم برم خونه پدرم ، نمیخواست با کسی رفت و امد کنم ، هرجا مراسمی میشد ، جشنی چیزی من نبودم ...
خونه برام شد زندون ، برام خرید نمیکرد ، خریدای خونه رو هم یکی درمیون انجام میداد ، به لباسام گیر میداد و خوشش نمیومد کوتاه و رنگی بپوشم ...
یبار خواستم جدا شم بعد از اینکه هفت ماه خونه پدرم موندم رفتم وسایلامو بیارم ولی بهم گفت خونه رو جدا میکنه ...
ولی انجام نداد و بعد از دوماه دوباره برگشتم و قصدم این دفعه جدیه