خانما من درگیر یه پروسه ای هستم که بحث آینده و آرزومه بخش اصلیش بستگی به خدا داره ، ینی اون قسمتی که دست منه دارم تلاشم رو براش میکنم ولی قسمت اصلیش دست خداست
بارها به خدا میگفتم که خدایا فلان چیز آرزومه منه دیگه حالا هرجی تو صلاح بدونی ، هرچی فکر میکنی بدام خوبه همونو جور کن
با وجود اینکه اینارو میگفتم ولی خیلییی ته دلم نگران یودم همش میگفتم ینی میشه
الان یکی دو هفته ایه، حس میکنم انکار آروم تر شدم ، دیگه مثله قبل نگرانش نیستم البته اگه خودمو چشم نزنم 😁😅
یه شبایی انقد رفتم تو اتاقم تو تنهایی بی صدا زجه زدم
یا مثلا رفتم حموم اشک ریختم
اهنگ گوش کردم ، خیال مردانی کردم ، رویا پردازی کردم
ولی الان بابت اینکه مثله قبل براش جلز ولز نمیکنم عذاب وجدان دارم 😐
نمیدونم این چه دردیه دیگه
از یه طرف ارومم
تروخدا بگید چمه اخه
راسته میگن یه چیزو رها کنید میاد سمتت