کلی به بانک بدهکاره، اونقدر که بانک می خواست خونمونو مصادره کنه. از مال دنیا یه زمین داریم چند هکتار. خالم که دندانپزشکه برای نجات ما، گفت نصف زمینتون رو به نامم کنید، بعد تعهد داد که تمام بدهی های بانک رو پرداخت می کنم. بابام کلی خوشحال شد، نصف زمین رو زد به نام خالم. خالم هم کل بدهی بانک رو داد و ما رو از مصادره ی خونه نجات داد. حالا خالم به بابام میگه زمین رو بیا بفروشیم. هر مشتری ای میاد بابام اینقدر باهاشون بد صحبت می کنه که مشتری میزاره میره. یه روز خونه بودم، متوجه شدم یه نفر زنگ زده به گوشیش برای خرید زمین. یه جوری باهاش طلبکارانه حرف می زد، که هرکی بود بهش بر میخورد. خاله ی بیچارم هم از ترس بابام، جرئت نداره سهم خودش رو بفروشه. یعنی هر مشتری ای اومد، بابام سریع ردش کرد، حتی مشتری هایی که رقم های دلخواه خودش رو میگفتن. حالا جالبیش اینجاس میگه به پول زمین خیلی احتیاج دارم. همون موقع به خودم گفتم بابام برای فروختن یک زمین کلی بهونه جور میکنه، دیگه ازدواج من و خواهرم که بماند.
ما ندرتاً دربارۀ انچه کـه داریم فکر میکنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم کـه نداریم. «شوپنهاور»
کسی قدر دل پاک مونه هرگز نمی دونه مو "موسی" هم ِبشُم "آسیه" از "آبُم" نمی گیره.نِفهمید و نمیفهمن مُنو درد مونه اینجا مو خط دکترُم خالو کسی قابُم نمی گیره 🍀
پولهایی که داد یکجا نبود که، هر ماه یک قسط بانک رو پرداخت می کرد یعنی سه- چهار سال طول کشید تا تمام اقساط بانک رو پرداخت کنه. قطعا دلش نمیخواد دوباره بره زیر قرض و قوله
ما ندرتاً دربارۀ انچه کـه داریم فکر میکنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم کـه نداریم. «شوپنهاور»