داداشم تازگی کارش پیشرفت کرده شکر خدا از یه مرحله سخت گذشتن و ماشین جدید گرفته
منم ذوق کردم براش طبیعتا و با داداشم حرف می زدیم گفتم قبلی رو نفروشه بذاره برای خانمش اونم گفت این که رانندگی بلد نیست گفتم علاقه داره خودش می گفت
از اون ور ما همین اول زندگی افتادیم تو بدهکاری
خیلی چنگی به دل نمی زنه شرایطمون ولی نذاشتیم کسی بفهمه ها
شوهرم بعد تلفن من خیلی ناراحت شد یعنی من اینطوری حس کردم
بعد داشتیم حرف می زدیم رفتم باهاش شوخی بکنم یکم