2777
2789
عنوان

مادر شوهرم و دردسراش

55 بازدید | 3 پست

اوضاع از اون چیزاییه که آدم حرفش رو میزنه طرف میگه "والا؟! مگه میشه؟!" ولی هست دیگه. آش کشک و خالهاش.


مادرشوهرم... خدا بیامرزتش (نه، واقعاً نمیخوام بیامرزش!) هر چی فکر کنی بدتره. مثلاً یه روز بهم گفت: "دستپختت مثل طعمهٔ موشه." بهش گفتم: "شما خوردین که میدونین؟" از اون روز به بعد، هر غذایی درست میکردم، میزد رو اعصاب. یه بار جلوی همسرش گفت: "پسرم، این زنت آش بلد نیست، یه بار دیگه اینجوری غذا درست کنه من خودم میام خونهتون و میزنم تو دهنت." شوهرمم که مثل گوسفند ایستاده بود و هی لبخند میزد. فقط گفت: "مامان جون، شوخی میکنه."


اما قضیه همین نبود. یکی از خاطراتم که مثل خار تو گلویم مونده، روزی بود که داشتم ظرف میشستم. اومد پشت سرم و گفت: "چون منو دوست نداری، غذای پسرم رو مسموم میکنی." دیگه طاقتم تموم شد. برگشتم و گفتم: "خوب حالا چرا دروغ میگی؟" یکدفعه دستش رو بالا برد و ترق! یه سیلی محکم به صورتم زد. گوشم تا سه ساعت وزوز میکرد.


اینجا بود که قلبم ریخت رو زمین. نه بخاطر درد صورت، بخاطر نگاه شوهرم. دیدمش که یه لحظه چشمش درخشید... بعد سریع رفت طرف مادرش و گفت: "مامان چرا این کارو کردی؟" ولی صدا و نگاهش میگفت: "حالا یه کم آروم شدی؟"


از اون روز، انگار یه خط قرمز شکسته شد. حالا طرف دعواها، فقط با حرف تموم نمیشه. اون پیرزن اگه عصبانی بشه، میزنه. شوهرمم یا میره تو اتاقش و در رو میبنده، یا بدتر... یه بار که مادرشوهرم موهام رو کشیده بود و من داد زده بودم، اومد و بهم چسبید، دستام رو گرفت، و گفت: "ساکت شو! مگه داری چه غلطی میکنی که مادرم اینجوری شده؟" نفسش به صورتم میخورد و من داشتم از ترس میلرزیدم. اون لحظه فهمیدم دشمن اصلی پشت در نیست، توی همون خونهست.


حالا من توی این خونه مثل یه موش زندونیم. از مادرشوهرم که بگذریم، از نگاه شوهرم بیشتر میترسم. اون نگاه سردی که میگه "حقته". توی جمع فامیل که میریم، همش میگن "چقدر عروس و مادرشوهر صمیمیان!" و شوهرم با غرور دست روی شونم میذاره. هیچکس باور نمیکنه پشت این درهای بسته چه خبره.


فکر میکنی چرا نمیرم؟ میپرسم خودمم. یه قسمتش بخاطر بچهمه. یه قسمت بزرگشم بخاطر ترسه. از قضاوت مردم میترسم. میترسم بگن "تقصیر خودته حتماً". میترسم تنها بشم. میترسم نتونم از پسش بربیام.


حالا من اینجام، با یه گوشی تو دستم و یه عالمه حرف تو دلم. دنیا رو توی این صفحههای کوچیک میگردم تا شاید ببینم کسی هست که حالم رو بفهمه؟ یا شاید فقط دارم فریاد میزنم تو خلا.

ی جی بهت بگم؟

من نامزدم برو بخون تایپیک آخریمو شوهرم تا تقی ب توقی میخورد میگفت من همچسن زنس نمیخوام برو بمون خونه بابات منم مثل تو میترسیدم اذیتم میکردن مادرشوهرم پرش میکرد مینداخت ب جون من خلاصه ک ی روز ب خودم اومدم بعد اینکه شوهرم دوباره حرفشو تکرار کرد تلفنو روم غط کرد اون شد آخرین باری ک من باهاش حرف زدم ۳۰روز کامل موندم خونه پدرم تکون نخوردم پدرش اومد نرفتم برادرش اومد نرفتم

تا موند بعد ۳۰روز اومد منت کشید

حالا این من بودم ک شروط گذاشتم این من بودم ک دستور میدادم

توام ی دفعه جلوشون واستا برو بمون خونه پدرت

بچتم نگرانش نباش اونا نمیتونن نگر دارن میان منت پاتو میکشن ی بار برا همیشه بزن ب در سلیطه بازی

یا جواب میده یا نمیده

ک قطعا میده

تو همش کوتاه اومدی اونارو پرو کردی

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز