اول بگم شروع نکنین توهین کردن ،سعی کنین اگه میتونین کمکم کنین یا اگه تو شرایط من هستین یا کسی از اطرافیانتون اینطوری بوده...
...
دختره سیزده چهارده ساله ست
بچه بدی نیست منو مثل مادرش دوست نداره شایدم من توقع زیادی دارم،ولی کاری به کار من نداره و محبتی بهم نمیکنه شایدم چون منم کاری به کارش ندارم و محبتی بهش نمیکنم...محبت نمیکنم چون نمیخوام بعدا بگم بهش محبت کردم و اون رفت طرف مادرش...
چند روز میره پیش مادرش ولی بیشتر با ما هست
اصلا نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم و ازش خوشم نمیاد مثل خاریه تو چشمم
بارها به خودم گفتم ول کن این بچه که کاری با تو نداره ولی نمیشه
شاید چون همسرم دوستش داره ازش خوشم نمیاد،البته از حق نگذریم شوهرم برای منم خوبه، یعنی در حد توانش چیزی برای منم کم نمیذاره و هوای منو هم داره که ناراحت نشم وهوای دخترشو هم داره.
خودم یه بچه از این ازدواج دارم که با اینکه دختر همسرم میگفت من خواهربرادر نمیخوام اما همسرم کاری کرده که دخترش بچه منو هم خیلی دوست داره و باهاش مشکل خاصی نداره همسرم البته به دخترش هم توجه میکنه که حسودی نکنه و کینه به دل نگیره ولی خب بچه منو هم دوست داره و بهش توجه و رسیدگی میکنه.
ولی همش انگار یکی تو وجودم میگه اگه این دختر نبود چقدر زندگیمون بهتر بود، بخشی از پول این خونه خرج این دختر میشه اگه نبود با اون پول میتونستیم رفاه بیشتری داشته باشیم
اگه این دختر نبود همسرم فقط منو بچه مو دوست داشت
ولی حالا که هست خب معلومه یه بخشی از قلب همسرم مال دخترشه هرچند بازم میگم بخش بزرگترش مال من و بچه منه چون ما دو نفریم ووقتی نیستیم همسرم کاملا واضحه که دلش تنگ میشه.
ولی خب به دخترش میرسه واسش هزینه میکنه اما به منم میرسه و برای منم هزینه میکنه و به بچه منم همین طور.
ولی اگه نسبت به این دختر گارد بگیرم همسرم ناراحت میشه و دعوامون میشه با توجه به اینکه این دخترو نمیتونم حذف کنم طلاقم نمیخوام بگیرم
چیکار کنم که نه خودمو اذیت کنم نه همسرمو، و با خودم به پذیرش برسم؟؟؟؟؟؟؟