بچه ها میخوام شما قضاوت کنین من تو این زندگی مشکل دار هستم یا شوهرم حق دارم به طلاق فکر کنم یا نه بچه ها من چهار سال میشه ازدواج کردم از تهران اومدم یه شهر دیگه تو روستا مادشوهرم یه زن 76ساله به شدت سلطه گر شوهرم زیر سلطه مادرشه و رو حرفاش حرف نمیزنه پسرشو کرده جای شوهرش جوری که من بین اینا دارم آسیب میبینم و دائم خونه مادرشه منو میزاره تلویزیون ببین تا بیام یا مادر این دائم جلو در خونه ماست وای دلم شور زد خوابیده رفته سرکار اومده نشسته دیونمون کرده نه مسافرت دو نفره نه تفریح نه جایی دو تایی نداریم یا میاد باهامون یا دائم گوشی شوهرم زنگ میخوره مادرشه به شدت زن بدجنس و بد ذاتی هست و منو اذیت کرده شوهرمم یه آدمی هست وابسته به مادر و خانوادش تا زن و زندگیش فکر کنید اصلا نمیتونه نه بگه مخصوصا به مادرش و خانوادش مثلا هر هفته به جیب شوهرم مادرش کل خانواده رو میریزه خونش تو این گرونی و شوهرم میگه به تو ربطی نداره من میدم و تو چکاره حسنی کم میاره برای مهمون مواد غذایی از خونه هم میبره اصلا من خبری از پولایی که بین مادر و خانوادش رد و بدل میشه ندارم مثلا چند وقت پیش سه یه تومان برای خواهرش ریخته بود به من نگفته بود بعد فهمیدم بهش بر خورد حالا خواهرش کار میکنه و پول داره بعد مادرش از وقتی که ازدواج کردیم به جیب شوهرم کل وسایلشو عوض کرده اصلا رعایت ما و آینده مارو نمیکنه یا مهمون یا وسیله یا لباس یا پول فکر کنید یخچال مادر این از یخچال خونه ما پر تره همش شوهرم چسبیده به مادرش و اون رو میپرسته خانوادشم خواهر برادر همه از شوهر من توقع دارن حالا برای من چیکار میکنه شوهرم خورد و خوراک خونه میاره اونم نه خیلی چند ماه یک دفعه گوشت قرمز میگیره یه دوتومن قسط میده قرعه خونگی برای من یه لباسی بخرم سالی یکبار 400تومن پول باشگاه میده و یه پولی هر از گاهی بزنه به حسابم برای دکتری کار خاصی داشته باشم چهارصد پونصد تومن اصلا تو زندگی حمایتی نمیکنه و پشتم نیست و کنترل میکنه و حتی جلو برادرم من نمیتونم راحت بشینم همه چیز منو تغییر داده باز گیر میده از اون ور همش خودش در اختیار مادر و خانوادشه به منم میگه تو هم باید باشی مثلا بی احترامی کردن هیچی نگی و باز بریم خونه مادر و خواهر برادرام .در اختیار مادرم باشی چه مریض میشه چه کاری داره. در هر صورت مریض هم بودی مهمون میاد اون طرف حیاط خونه مادرم تو هم باید بیای و هر چی بر خلاف میل تو هم هست ولی با میپسندیدم حالا هر چی باشه باید انجام بدی مثلا کوچکترین حرفی بزنم خلاف میل خانوادش یا خودش باشه شوهرم قهر طولانی مدت میره تو اتاق ماه ها اصلا بمیره هم پا پیش نمیزاره حالا منم پا پیش میزارم وجودش تو خونه هست ولی همچنان با من سر سنگین و قهره تو بحث و دعوا هر چیزی که جاش نیست میکشه وسط بالای چند بار وسیله شکسته تا من حرف زدم خودشو زده منو بیرون کرده و من موندم چیکار کنم بعد تو رابطه هم شده مدت ها از اول ازدواج فقط منتظره من پا پیش بزارم نزارمم مقصرم که سردی بعد از طرفی آدم باید یه خوشی تو زندگی داشته باشه به حس خوب که شب بتونه به مسئله تو رخت خواب فکر کنه و مرد آنقدر اذیت نکنه که زن اذیتایی مرده بیاد تو ذهنش و بگه نباشه چه بهتر و ترس از بچه دار شدن هم دارم میگم نباشه که فقط از این آدم بچه دار نشدم حالا رعایت هم میکنم قرص میخورم حالا اون میگه تو مشکل داری و با هر کی ازدواج کنی نمیتونه با تو بسازه ولی فکر نمیکنم من مشکلی داشته باشم و شما قضاوت کنین
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
تقصیر خودت هس که این شرایط رو دیدی و باز باهاش ازدواج کردی و از شهر خودت پاشدی رفتی روستا کنار مادر شوهر، این بشر درست نمیشه گلم که هیچ تازه رفته رفته بدتر هم میشه، چون اولویتش ننه جون خاهرجوناش هستن، مردی که در زندگی مشترک گف به تو ربطی نداره پول خودمه دوس دارم به ننم بدم، هیچ تفاوتی با دستمال توالت نداره