۳۹سالمه دوبار زندگیم از هم پاشوندن خواهر بزرگم فاسده متاهله
مامانم پشت اونه
دفعه قبل با شوهرم رابطه داشت نتونستم ثابت کنم اصلا ترسیدم دنبال مدرک جمع کردن برم شوهرم کتکم میزد هرروز بعد طلاق تو روش گفتم با خواهرم بودی
دفعه دوم شوهرم اهل لاس زدن با خانم نبود عمدا دوروز بعد عقد بهش شوخی جنسی درباره اونجای مرد گفت و منی
ن میتونستم علنی بهش بپرم آبروی خودم بیشتر میریفت ن مامانم بهس چیزی میگ فقط قطع رابطه کردم بعد چندماه شوهرم گفت طلاق
گفت خواهرت متاهله اینجوریه وای ب حال تو ک مطلقه بودی من اومدم گرفتمت حتما مثل اونی
ولی بخدا نیستم تحمل کردم با کسی دوست نشدم ک ایندفعه آدم خوبی سرراهمبیاد نشد
بهم تهمت زد حتی جلو قاضی
حتی همین مادر ظالمم گفت تو چ بدشانسی هردوتا شوهرت شکاک بودن هم اولی هم دومی خب هردو انتخاب خودش بودن آدمهای مشکل دار
هرکسی نرمال بود اومد دخالتای مامانم دید فرار کرد رفت دوتا خواستگارم بهم گفتن یکی گفت خودت خوبی مامانت خ بده رفت
اون یکی گفت مامانت انکار عروسه تو همچی دخالت میکنه من بدم میاد اونم رفت
زورم ب مکر حیله هاش نمیرسه
خواهرام جیره خور خودشن هرجا مامانم از قدیم علیه بابام بعدا علیه من نقشه داشت اونا همراهیش کردن مزدش گرفتن جهازم شوهرم رو حق درس خوندنم رو دانشگاه رفتنم رو