عمم ۲۴ سالشه هم سن من از ۵ سالگی که بابابزرگ مامان بزرگ فوت میکنه عمو وزن عموم قبول نمیکنه عمم رو مامان بابام بزرگش میکنن ازلحاظ ظاهری هیچ فرقی بین من اون نذاشتن یعنی هرلباسی کفشی کیفی هروسیله یی مثلا برای من خریدن برای عمم خریدن انگاری که برای دوقلو خرید میکردن حتی غذا وخوراکی رو هم مامانم بین منو عمم مساوی تقسیم میکرد اگه جایی میبرد حتما باید هردوتامونو میبرد هرلباسی میخرید باید یکرنگ یک جنس میخرید همه اهل خانواده بامادوتا یکسان رفتار میکرد حتی بعضی وقتا بابام بیشتر ازمن عمم رو تحویل میگرفت همیشه میگفت اول خواهرم بعد دخترم داداشامم همینطور اول عمم روتحویل میگرفتن بعد منو میگفتن این مامان بابا نداره گناه داره.
من ازین ناراحتم بخاطر عمم من محبت مامان بابا داداش ها نصیبم نشد بیشتر به اون توجه میکردن مثلا میخاستن ثواب کنن اما منم بچه بودم دلم محبت میخاست قبل ازدواجم همه کارهای خونه رو انجام میدادم مامانم هیچ کاری نمیکرد الان چند ساله من ازدواج کردم مامانم مریضه دکترگفته زیاد کار خونه نکن عمم میره سره کار وقتایی که خونه هم باشه هیچ کمکی به مامانم نمیده حداقل میتونه ظرف های بعد شام رو بشوره مرتب کنه پنجشبه جمعه توخونه هس کارای منزل نصفش رو انجام بده اما هیچ کاری نمیکنه الان عمم بیشتر همون عمو وزن عموم رودوست دارن اوناوقتی همین عمم بچه بودن توخونشون راهش نمیدادن الان اونا پولدارن مامان بابام بی پول مریض ان البته مامان بابام سنشون بزرگه عمو وزن عموم هنوز جوانن خدا چرا تاوان خوبی های مادرمو نمیده اینهمه خوبی کردن آخرشم این شده نتیجه کی گفته خوبی کردن خوبه بخدا طرف مامانم نگاه میکنم میگم خوبی کردن اصلا خوب نیست