موضوع اینه که بابا بزرگم بیمارستانه
بعد بچه ها رو نمیزارن ببرن خالم از ی شهر دیگه اومده
گفتیم ما بچه رو نگه میداریم تو برو
بعد من از بیرون رفتم گل بگیرم خوراکی برای خودم خریدم
بعد پسر خالم دید گفت چیه پخش کردم تقسیم کردم به دختر خالم که هم سن خودمه هیچی نرسید و داداش خودم حتی
خودمم نخوردم
ولی به زندایی هم دادم (زندایی دوتا دختر داره که دختر کوچیکش هم سن پسر خالمه)
بعد ی تیکه لواشک رو گذاشتم کنار به دختر خاله و داداشم ام بدم
بعد پسر خاله ام کوچیکه این مامانش نبود همیشه هم چون تنها نبوده هیچ وقت بدون خاله ام نبوده ی دفعه دختر دایی بزرگم وسیله شو گرفت به شوخی این بغض کرد گفت مامانم کجاست
البته اینم بگم منو دختر خاله ام میریم خونه خاله ام بمونیم چون سنامون نزدیکه با ما پسر خالم باشیم پیش ما میمونه
بعد ما نمیدونستیم چیکار کنیم من تیکه لواشک دادم
ساکت شد
بعد رفته بود جلو ی کوچیکه میخورد زندایی گفت کارتون اشتباهه میدید باید تقسیم کنید
باز کردیم ی تیکه کندیم دادم به داداشم داد باز به دختر داییم
اون داشت گریه میکرد نخورد بعد آروم شد خورد
نمیدونم رفته رو مخم این قضیه ناراحتم میگم بچه کوچولو نکنه تو ذهنش دختر داییم بمونه