رفته بودم مغازه دوست پسرم بعد داشت با دوستش اتلفنی صحبت میکرد همش داشتن به هم فوش مادر میدادن منم خیلی بدم اومد بلند شدم برم هی گفت چرا اینطوری میکنی فقط شوخیه گفتم خجالت بکش گفت ما سالیانه ساله همینیم به شوخی میگیم جدی نیست بعد هی شروع کرد عصبی شد دیوونه بازی در اورد هی میگفتم چرا اینطوری میکنی دارم میگم دوست ندارم فوش مادر میدی هی میگفت دست نزن به من اخر من پاشدم برم خونه هی وحشی بازی در اورد هی کشید منو گفت نرو بیرون ابرومو نبر بگیر بشین همش عین وحشیا منو هل میداد سمت صندلی گوشیشو پرت کرد بعد اخر دید باز دارم میرم گفت میخوای بری برو سیکتیر به سلامت. بعدش که رفتم ۲ ۳ بار اومد دنبالم هی گفت بیا بریم گفتم دستمو ول کن هی باز دیوونه بازی در اورد من زدم محکم تو قفسه سینش گفتم دست ب من نزن وگرنه ابروتو میبرم اونجا بازم گفت برو پس سیکتیر دیگه نیومد دنبالم منو ول کرد به امان خدا ۹و نیم شب.
پذیرفتن خیلی مهمه! بپذیریم که یه چیزی تموم شده، بپذیریم فلان جا اشتباه کردیم، بپذیریم که فلان جا حق داشتیم، بپذیریم یه سری چیزا همینه که هست، بپذیریم برای یه سری چیزا باید تلاش کرد و جنگید، پذیرفتن موقعیت و طبق اون رفتار و احساس کردن خیلی مهمه.