الان حدودا ۳ ماهه باردارم حدود یکسال پیش یه سری بحث داشتیم با جاریم اینا خودم قطع ارتباط کردم تمام دوباره امسال مادر شوهرم گفت تو کوچیک تری بگذر سلام کن تمام کن کدورتا رو با اینکه خیلی خیلی برام سخت بود قبول کردم سلام کردم اول ک محل نزاشتن من رفتم رو بوسی کنم خودشو کنار کشید فقط دس داد تازه ام خبر بارداریم رسیده بود اصلا تبریک نگفت فک کنید جلو خودم مادر شوهرم بهش گفت بارداره من از اویل ۲ ماه ویار شدید دارم چن شب پیش رفتیم عروسی پن با روی گشاده سلام کردم نه خودش نه برادر شوهرم اصلا درست محلم نزاشتن تبریک نگفتن شوهرمم منو ول کرد رفت با دوستاش اون شب آنقدر اعصابم خورد شد تا ۳ صبح بیدار بودم صبحش به شوهرم گفتم من میخواستم کدورتا تموم شه شخصیتمو زیر پا گذاشتم با اینکه تقصیر من نبود اصلا اون بحث تو دیگه باهاشون رفت آمد نکن الان حدود ۱۰ روزه امدم خونه مادرم حالم خیلی بد بود بخاطر ویار شدیدم و سرماخوردگیم تا حالا ۲ بار رفته خونشون با کمال پرویی بهم میگه خیلی خوش گذشت آخه شما بگین واقعا من مشکل دارم یا اینکه حق با منه انگار نه انگار ک به من بی احترامی شده راحت با اونا گرم میگیره رفت آمد میکنه انگار اصلا من وجود ندارم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.