من خانواده شوهرم ادمای اذیت کنین
برادرای شوهرم باز یکم خوبن ولی این خواهراش و مادرش پیرم کردن
امروز بعد هزار و اندی سال رفتیم باغشون یکم خوش بگذرونیم از صبح که رفتیم من سفره صبحونه رو بیارم ببرم جمع کنم ظرف بشورم حالا خوبه میبینن بچه کوچیک دارم بعد عروس کوچیکه انگار جواهره پاشو انداخته رو اون پاش ابمیوه شو میخوره یه کمکم نمیکنه
تازه بعد از اون همه کاری که کردم ناهارم انداختن گردنم هی میومدن اویزون میشدن اره تو مرغات خوشمزست درست کن درست کن مجبورم کردن درست کنم تازه ناهارمم میخورن تیکه هم میندازه میگن اگه فلفل دلمه نندازی تو غذا همچین مالیم نمیشه و منم میتونم و .......
دم رفتنیم تمیز کردن خونه رو انداختن گردن من بیشتر از خونه خودمون اونجا میرم کار میکنم کلیم تیکه و طعنه میشنوم
کمرم درد گرفته میخواستم یکم برم تو اب سریع کاراشون میندازن گردنم نمیذاشتن دو دقیقه بشینم
الان شوهرم زنگ زده خواهر عزیز شام دعوت کرده برو یکم کمک میدونم الان همچی میوفته گردنم
خسته شدم از دستشون دیگه
این تازه مورد کوچیکش بود