تو همین رفت و آمد ها بوده که مامانم متوجه میشه محمود خیلی بهش نگاه میکنه و به هر بهونه ای دوست داره با مادرم صحبت کنه یک شب تو همون شب نشینی ها مامانم بعد رفتن محمودینا ایوان رو داشته تمیز و جارو میکرده که پشت پشتی یک نامه ای پیدا میکنه که تو اون نامه محمود به مادرم ابراز علاقه میکنه و مادرم تو جواب نامه ی اولش به محمود تذکر میده که اگر پدربزرگم متوجه بشه که محمود به مامانم علاقه مند شده ممکنه برای مادرم خوب نباشه و تحت فشار قرار بگیره و ممکنه برای ارتباطات دو خانواده هیچ خوب نباشه.....نامه رو به خاله ی کوچیکم میده تا مدرسه رفتنی محمود رو دید به دستش برسونه اما محمود گوشش بدهکار نبوده و آمار تمام کلاس های مامانم رو گرفته بوده و وقت و بی وقت دم آموزشگاهاش جلوی راهشو میگرفته و بهش ابراز علاقه میکرده گاهی هم کل زمان کلاسش رو می ایستاده به انتظار مامانم تا پشت مامانم راه بیوفته تا کسی مزاحم مادرم نشه....
دیگه کل محل فهمیده بودن که محمود فخریه آقا منوچهر رو میخواد برای خواستگارای بچه محل فخریه هم خط و نشون کشیده بود که دست از سر فخریه بردارید چون من میخوامش🤣کسی ام حرف میزدم کتکشون میزده.....
تو این رفت و آمدهام مادر من دل به دل محمود میده و یواش یواش دلش با محمودی که تا اون موقع تحصیلاتش سوم راهنمایی بوده میده محمود هم دقیقا همسن مادرم بود متولد چهل و یک اون هم پیش آقا سید و بابا بزرگم تو کفش ملی کار میکرده..
محمود که یک دل نه صد دل عاشق فخریه بوده تصمیم میگیره تا با فخریه ازدواج کنه و فخریه هم فقط محمود رو میدیده و خواستگاراشو یک به یک با بهونه و بی بهونه رد میکرده و منتظر محمود بوده....هر دو خوشحال به خیال اینکه خانواده هاشون به این ازدواج به واسطه ی رابطه ی خوبشون صد در صد رضایت دارن اما....