من از ازدواجم راضی ام، خداروشکر شوهرم مرد خوبیه...
ولی تو این چند ماهی که مزدوج شدم، خیلی درگیر مقایسه و چشم و هم چشمی و توقعات غیر منطقی شدم. همین مقایسه ها باعث شد دچار نشخوار فکری و وسواس بشم و نتونم از بودن کنار شوهرم لذت ببرم. باعث شد وقتی کنارشم یهو ذهنم بره سمت اینکه نکنه شوهرم برام کم میذاره یا نکنه به اندازه کافی برام ارزش قائل نیس. در حالیکه وقتی به طور منطقی با خودم مرور میکردم میدیدم اصلا اینطوری نیست، و این فکرا زاییده ی ذهن مقایسه گرمه در صورتیکه شوهرم کم نمیذاره، درسته اهل بریز و به پاش های افراطی نیست ولی اهل توجه کردن به جزئیات مربوط به منه و با سبک خودش حواسش به من و خواسته هام هست.
همین مقایسه ها باعث شده بود کنار شوهرم مودم بیاد پایین و خلقم افسرده بشه...تمرکزم از خودم و زندگیم برداشته بشه و حواسم رو بدم به بقیه و طرز زندگیشون و کارایی که شوهراشون براشون می کنند...
من واقعا این مدت با این فکرا و مقایسه ها، هم از خودم دور شدم، هم نتونستم خیلی خوب از این چند ماه اول لذت ببرم، هم لطف های خدا رو ندیدم و ناسپاس بودم.
ولی دیگه کافیه...نمیخوام قشنگ ترین روزای جوونیم تبدیل بشه به غم و افسردگی و مقایسه و مود پایین...میخوام تمرکزم برگرده رو خودم، روی درسم...رو رابطه م روی توقعات معقول. و از خودم نسخه قشنگ تر و بالغ تری بسازم...