سلام امروز میخوام زندگی مادرم رو اینجا بی تعارف و با صداقت تمام بگم.....هم خیلی قشنگه و هم یکسری تجربیات داره که اگر دوست داشتین میتونین بشنوین....
مامان من متولد سال هزار و سیصد و چهل و یک و بدنیا اومده ی تهرانه....تا بیست؛بیست و دو سالگی تهران بود اما سرنوشت....
تعریف الکی نکنم مامانم جوونیش خیلی زیبا بود....الآنم هست ها ولی گرد پیری بدجور به چهره ش نشسته و خیلی شکسته شده که حالا در ادامه شاید بهش حق بدید....
مامانم اسمش فخریه ست.....توی محله های قدیمی و نسبتا پایین تهران زندگی میکردن....ولی از این خونه ویلایی بزرگای دلباز حیاط دار که تو حیاطش حوض و فواره داره....
البته چندباری تو طول زندگیش خونه شون رو عوض کردن و در آخر که داستان هاش شروع شده از همین خونه بوده....
از زیبایی مادرم بگم هرجا میرفته کل محل و در و همسایه خواستگاراش میشده...تو این راهم چندتایی کشته داشته🤣 بابا بزرگم کارمند شرکت کفش ملی بود،تو همونجا یک دوست صمیمی و جون گونی پیدا میکنه بنام آقا سید....
آقا سید به بابای مامانم میگه من آنقدر با تو جون جونی ام که بیا همسایه ی هم بشیم....و با این حرف آقا سید بالای مامانم تصمیم به خرید همین خونه ای که در بالا گفتم رو میگیره که بیاد همسایه ی دیوار به دیوار آقا سید باشه.....
همین هم میشه و مامانمینا با خانواده آقا سید همسایه ی دیوار به دیوار میشن و خیلی زود رفت و آمدها و شب نشینی و هندوانه خوریشون تو حیاط مامانمینا شروع میشه....
مامانمینا شش تا بچه ن که مامانم فرزند اول بوده و آقا سیدم شش تا تا داشتن که فرزند ارشد اونا اسمش محمود بوده.....هرشب با ذوق و شوق شب نشینی میکردم و بچه ها با هم وقت میگذروندن و بزرگترها باهم...حتی مادر محمود هم به نام خورشید خانم دوست جون جونی مامان بزرگم بوده و خونه یکی بودن.....
اینم بگم...این اتفاقات برای اوایل دهه شصت هست و مامانم نوزده سالشه و از نظر روحی ام.....کلاس خیاطی و رقص بیریک و کلاس زبان انگلیسی میره🤣😍مامانم به مدل رقصش میگه بیریک🤣🤣🤣🤣میگه طرح رقص مایکل جکسون🤣🤣🤣🤣دیگه نمیدونم.....
این از پارت یک🫂
پارت دوم رو هم منتشر میکنم😍اگر دوست داشتین مطالعه کنین